موج سبزمان را ادامه می دهیم و برای تمام کسانی که در این راه مقدس جان خود را از دست دادند دعا می کنیم.
باشد که به هدف بزرگمان که همان پیروزی ایران است برسیم...
|
موج سبزمان را ادامه می دهیم و برای تمام کسانی که در این راه مقدس جان خود را از دست دادند دعا می کنیم. باشد که به هدف بزرگمان که همان پیروزی ایران است برسیم... + نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت
20:17 |
من و ليلي
تمام صندليهاي آزمايشگاه پر بود؛ يك زن حامله، يك زوج جوان، تعدادي بچه ريز و درشت، يك پيرمرد رنجور، من و... فضاي سردي حاكم بود... تلويزيون قديمي آزمايشگاه داشت به زور و با برفك فراوان برنامه پزشكي شبكه خبر را پخش ميكرد. مجلههاي روي ميز وسط اتاق انتظار آنقدر قديمي و زهوار دررفته بودند كه جماعت ميل كمي براي تورق آنها داشتند. صداي گريه بچهاي كه از ترس سوزن خوردن فرياد ميزد، لحظهاي قطع نميشد. خانم منشي داشت جدول حل ميكرد و كلافه از صداي بچه، صداي تلويزيون را زياد كرد. موبايلش زنگ زد و مجبور شد دوباره صدا را كم كند. به طرف پنجره نيمهقدي پشتش رفت و آن را باز كرد و سرش را كمي بيرون برد. انگار صداي ماشينها، موتورها و ترافيك خوشايندتر از صداي گريه بچه بود. خانم سفيدپوشي به طرف ميز منشي آمد و برگهاي را روي آن قرار داد. منشي برگه را نگاه كرد و ارتباط تلفني را قطع كرد و پشت كامپيوتر نشست و مشغول تايپ شد. زوج جوان را صدا كرد و به آنها پرينت جواب را داد. زن نگاهي به مردش كرد و لبخند زد. مرد متكبرانه تبريك گفت، زن خوشحال شد. زوج خوشحال بيرون رفتند و جماعت منتظر، با نگاه بدرقهشان كردند. پيرمرد رنجور نگاهي به من كرد. نگاهش سرد و وهمانگيز بود، چشمانش از زلال آب تا خاكستري ابر، در طيف عجيبي خلاصه ميشد. نگاهم را به زور ازش گرفتم و مشغول تماشاي دو كودك شدم كه كنار مادرشان مشغول ور رفتن با اسباببازي كوچكشان بودند. خانم سفيدپوش دوباره از اتاق مخصوص بيرون آمد، برگهاي كه دستش بود را به طرف ميز منشي برد و با او مشغول زمزمه شد... منشي به طرف كامپيوترش رفت و مشغول تايپ شد. دكتر ميانسال بيرون آمد و سراغ مريض بعدي را گرفت. خانم سفيدپوش انگار كه هول شده باشد، همراه منشي، پروندهها را زير و رو كردند و بالاخره زن حامله را به اتاق دكتر فرستادند. دكتر كنار رفت تا زن حامله وارد اتاق شود كه منشي صدايش كرد و او را به سمت ميز خود خواند. در همين حين زيرچشمي به من نگاه كرد. دكتر به طرف ميز منشي رفت و پرينت را از دست منشي گرفت، عينكش را عوض كرد و با عينك ذرهبينياش مشغول مطالعه شد. منشي دوباره زيرچشمي به من نگاه كرد. احساس كردم تمام خون توي بدنم رفت كف پاهام! رگهاي دستم شروع به لرزيدن كرد. نگاه تيز منشي پر از الكترونهاي منفي بود. دكتر پس از لختي، صدايم زد. اين يك آغاز بود: دكتر: آقاي سپيدار؟ من: ...بله... من هستم! دكتر: چند لحظه تشريف بياوريد تو اتاق من (مكث كرد)... لطفا! به راه افتادم. حس ميكردم بيشترين توجهم را بايد متمركز اين نكته بكنم كه در راه نيفتم. زانوهايم ذقذق ميكردند، فشار خونم پايين آمده بود... در راه نفس عميقي كشيدم و در باز را آرام بازتر كردم. چهره دكتر در حالي كه به برگه جواب آزمايش من چشم دوخته بود، در انعكاس نور چراغ مطالعهاش ترسناك بود. بدون اينكه سرش را بالا بياورد، گفت: بفرماييد بنشينيد آقاي سپيدار. تلاطم وجودم اجازه نشستن نميداد، ولي آرام نشستم. دكتر در حالي كه ميخواست خودش را منطقي و خونسرد نشان دهد، نفس عميقي كشيد و شروع به صحبت كرد: دكتر: آقاي سپيدار در آزمايشات شما نكتهاي هست كه بايد با خودتون در ميان بگذارم... البته من پزشك آزمايشگاه هستم ولي همانطور كه ميدانيد، پزشكان محرم راز بيماران هستند... پس هيچ نكتهاي را نبايد از قلم بيندازيد چون ممكنه به ضرر خودتون بشه... (ديگه تمام تنم يخ كرده بود و لرزش رگهاي دستم برايم عادي شده بود.) دكتر ادامه داد: شما مشكوك به يك بيماري هستيد كه گرچه در حضور عوام بيماري صعبالعلاجي است اما علم پزشكي نشون داده كه هيچچيز غيرممكن نيست. شما هم اولين اصل را بايد رعايت كنيد؛ اون هم اينكه به خودتون مسلط باشيد و خونسردي خودتون را حفظ كنيد چون فعلا پس از خدا، روحيه شما، منجي شماست. ديگه سرم داشت گيج ميرفت... چشمام مات مونده بود روي لبهاي دكتر، دندانهاي زرد و نامرتبش هيچ ربطي به روپوش سفيد و اتوكشيدهاش نداشت، لبهاش خشك و ترك خورده بود، اينقدر مات ماندم كه خودش به حرف اومد: دكتر: آقاي سپيدار متاسفانه شما مشكوك به اچآيوي مثبت هستيد. ديگه داشتم از حال ميرفتم... فكرم متمركز نبود.. تمام زندگيم مثل اسلايد از جلوي چشمم رد شد... كجا اشتباه كرده بودم. شيطنت دوران نوجواني... با كي؟ از كي! پس اونم الان...! كي؟ من؟ كجا؟ ديگه داشت سي سالم ميشد و آدمهاي مختلف رو از ذهنم گذروندم... خداوندا به هيچكس نرسيدم... آخه من!... من؟... با كي؟ دكتر رشته افكارم را پاره كرد و گفت: آقاي سپيدار... ويروس ايدز ميتونه جز از راههاي مقاربتي، از راههاي ديگر هم وارد بدن بشه، اين تصور غلطيه كه در ميان مردم رواج داره... شما به چيز خاصي اعتياد داريد؟ سرم را تكان دادم به علامت نه! احساس كردم سرم چندين تن وزن داره! همان خانم سفيدپوش با ليوان آبي جلويم خم شد. از نگاه ترحمآميزش متنفر بودم. احساس ميكردم بهم ناچاري ميفروشه... دكتر به نوشيدن آب دعوتم كرد. زن سفيدپوش ليوان را به دستم داد. يك قلپ خوردم و انگار مشتي شيشه به حلقم فرو كردم. دكتر برايم توضيح داد. درباره نحوه انتقال اين بيماري و مراقبتهاي بعدي و بدتر از همه اينكه نام من طبق قانون، وارد بانك اطلاعاتي وزارت بهداشت ميشود و بايد تحت كنترل باشم و هروقت نياز به تزريق يا دندانپزشكي داشتم، اين موضوع را با پزشك معالج در ميان بگذارم و... حرفهايش را از يك جايي به بعد نشنيدم و به فكر ليلي افتادم... صورت گلگون و خندانش... نگاه مهربونش و دستهاي گرمش... آرزوهاي نقشه بر آب آيندهمون با بچههامون، كهنساليمون و در نهايت عشقمون... از فكر كردن اينكه شايد او رو هم آلوده كردم وحشتزده شده بودم... خودم را شيطاني تصور ميكردم كه ندانسته طالع نحسي است كه وجودش براي بشريت مضر است. چرا، خدا من رو اينطور سخت مورد آزمايش قرار داده؟ خدايا چرا من؟ چرا ليلي؟ چرا ما؟دكتر كه حالا از پشت ميزش بلند شده بود، زير بغلم را گرفت و به بيرون هدايتم كرد. همينطور كه به طرف يك صندلي خالي مرا ميبرد، در گوشم نجوا ميكرد و دلداريم ميداد. نشستم، نميفهميدم چي ميگه؟ بايد ولم ميكرد! توان اين را نداشتم كه بگويم ولم كند. خودش فهميد و از من فاصله گرفت. من ماندم و ليوان آب! خدايا چه كنم؟ خدايا... تا به حال هيچ وقت از صميم قلب اينطور نخواسته بودمت! هيچوقت اينقدر نياز به حضورت را حس نكرده بود! چه كنم؟ نذر كنم؟ دخيل ببندم؟ ساكت بشم؟ اين غم فراتر از تحمل من است! من توانايي درك فاجعه رو ندارم! ميخواهم بميرم... حتما ميكشم خودم رو! كي گفته خودكشي كار آدماي ضعيفه؟ كه حتي اگه باشه، اوني كه گفته آيا در چنين موقعيتي بوده و اين رو گفته؟ چطور چنين حقي رو به خودش داده كه همچين چيزي بگه؟ شانههاي سردم، گرمي يك دست را احساس كرد. صداي سلامي به گوشم رسيد. سرم را بلند كردم، همان پيرمرد رنجور در گوشه اتاق انتظار نشسته بود. به سراغم آمده بود، كنارم نشست، چقدر ساده بود... چقدر رنجكشيده بود و چقدر خالص بود... دلم ميخواست در آغوشش زار بزنم و فغان سر دهم، اما نميشناختمش. آرام گفت: ميدوني كه خدا بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم... گفت: ميدوني چقدر بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم كه بله... گفت: نميدوني! كه اگر ميدونستي، اين نبودي!خونم به جوش آمد، خواستم فرياد بزنم كه تو چه ميفهمي؟ تو درد مرا چه ميداني؟ تو آيا ليلي داري؟ آيا وجود بيمارت را به آن معصوم هديه كردهاي؟ آيا ميداني كه من صبحها به چه اميدي بايد بيدار شوم؟ ميداني من بايد چه بگويم؟ به مردم؟ به زمانه؟ به پدرم؟ به مادرم؟ به پدر و مادر ليلي؟ به خود ليلي؟ آه... از خود ليلي... واي بر من و واي بر ليلي! تو چه ميداني؟ قبل از اينكه حرفي بزنم، پيرمرد گفت؟ من ميدانم ولي تو نميداني. من وسعت درد تو را درك ميكنم چون مثل تو دردمندم... از همان جنس درد دارم كه تو داري! تو تازه مبتلا شدي و من سيزده سال است كه بارش را به دوش ميكشم... ولي من ميدانم... ميدانم كه خدا رحيم است، ارحمالراحمين است و اين آن چيزي است كه تو نميداني. حرفهايش به نظرم كمدي ميآمد! يك كمدي سياه! لبخند تلخي زدم و عاقل اندر سفيه نگاهش كردم. باز به خودم مشغول شدم و فكر خودم و... صداي منشي از دور ميآمد. داشت كسي را صدا ميزد. نگاه من وسط سنگهاي ريز مغلوب موزاييك كف اتاق بود. چه خوشبختند آنها... هميشه در ميان موزاييك هستند و درد ندارند، پس درمان هم نميخواهند. چقدر انسان ضعيف است. چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟ او كه از يك پشه دلگير است و زخمزبان مردم برايش از زخم ساطور كاريتر است! آخ از زخمزبان مردم. زخمزبان مردم را چه كنم؟ من چه كنم؟ ليلي چه ميكند؟ او كه هنوز منتظر عروسيمان در بهار است! كدام بهار؟ بهار تمام شد و رفت و من محكوم زمستانم! زمستان ابري و مهلك! كودكي دستش را روي زانويم تكان داد، صدايم ميكرد. با من بود؟ آره با من بود. كودك: عمو... عموجون... اون خانمه صدات ميكنه! خط نگاهشرا در امتداد دستان كوچكش ادامه دادم و در دوردست منشي را ديدم كه صدايم ميكند. من را؟ دكتر را؟ كاش كودك معصوم جاش را به من ميداد؛ من كودك ميشدم. شايد او تحمل درد مرا داشت، شايد خداوند در نهاد او اين قوه را گذاشته بود. بلند شدم و به راه افتادم. همزمان دكتر و زن سفيدپوش هم بيرون و به سمت ميز منشي آمدند. ايستادم، اما حوصله ايستادنم نميآمد... مجبور بودم بايستم. منشي پچپچي با دكتر كرد و چند كلمه قلمبه و سلمبه پزشكي بلغور كردند و به خودشان پيچيدند و صداي پرينتر آمد و منشي كاغذ را كند و به دكتر داد و زن سفيدپوش سرك كشيد و سرش را پايين انداخت تا چشم در چشم دكتر نيفتد كه خشمگين نگاهش ميكرد. دكتر نگاهش را از زن سفيدپوش گرفت و رو به من گفت. دكتر: ببخشيد آقاي سپيدار، متاسفانه يا خوشبختانه پرينت جواب شما اشتباهي بود. من واقعا از شوكي كه اين مسئله به شما داده، مطلع هستم ولي به شما اطمينان ميدهم كه اين اولين و آخرين باريه كه (از اينجا به بعد به زن سفيدپوش نگاه ميكرد) اين اتفاقات در اين آزمايشگاه ميافتد و مقصر اين اتفاق هم ميتونه براي تسويهحساب به حسابداري مراجعه كند و... ديگه نشنيدم، نميخواستم بشنوم... فشار خونم بالا رفت، ضربان قلبم تند شد، عضلات صورتم به دنبال سوژهاي براي خنديدن بودند و برگشتم. به دنبال پيرمرد... به دنبال اميد... به دنبال آنكه به ارحمالراحمين وفادار بود... به آنكه روحش زنده به عشق بود... پيرمرد نبود.. رفته بود... كجا رفته بود... او تمام غمها را به دوش كشيده بود و برده بود... كاش بود و ميديد و ميفهميد كه چه حالي دارم... نبود... رفته بود... جيبم لرزيد... دستم را داخلش بردم و موبايلم را درآوردم. هنوز داشت ميلرزيد، عكس ليلي خندان و شادان روي صفحه ظاهر شد. جوابش را ندادم، مخصوصا جواب ندادم، اين منتهاي خواستن لحظهاي تنهايي بود، خواستم لختي با فكر بودنش... با فكر بودنم... با فكر بودنمان... عشق كنم. تمام. زمستان هشتاد و شش بهرام رادان + نوشته شده توسط باران در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت
21:16 |
دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذاريد، گريه ام را به حســاب سفرم نگـــذاريد، دوست دارم که به پابوسي باران بروم، آسمان گفته که پا روي پرم نگـــذاريد، اين قدر آينه ها را به رخ من نکشيــد، اين قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذاريد، چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد، بس کنيد اين همه دل دور وبرم نگذاريد، آخرين حرف من اين است،زميني نشويد فقط... از حال زمين بي خبرم نگــذاريد...
+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت
22:46 |
خصوصیات آقا پسرها
سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد! سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن! سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!) سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ! آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه! سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابی گوش ميدن! سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده! سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن!) سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن! سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه!) سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت! سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست! سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟! سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش! سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!! خصوصیات دختر خانمها
+ نوشته شده توسط باران در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت
23:21 |
۱.روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه ۲.سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند ۳.وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين ۴.وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين ۵.کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد ۶.همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين ۷.جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين ۸.روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين ۹.وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين ۱۰.از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه ۱۱.در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين ۱۲.به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين ۱۳.وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين ۱۴.وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين ۱۵.موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين ۱۶.ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين ۱۷.بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين ۱۸.شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين ۱۹.اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين ۲۰.وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته ۲۱.صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين ۲۲.روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين ۲۳.وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده ۲۴.وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود ۲۵.چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين ۲۶.بادکنک بچه ها رو بترکونين ۲۷.مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين ۲۸.وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد ۲۹.بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين ۳۰.کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين ۳۱.يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره ۳۲.ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين ۳۳.توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين ۳۴.هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره ۳۵.حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين ۳۶.نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين ۳۷.دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين ۳۸.عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين ۳۹.پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين ۴۰.با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين ۴۱.شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين ۴۲.موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين ۴۳.توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين ۴۴.شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين ۴۵.توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين ۴۶.توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين ۴۷.جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين ۴۸.يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين ۴۹.توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه ۵۰.چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين ۵۱.ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين + نوشته شده توسط باران در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت
2:59 |
مرغ سحر نا له سر کن داغ مرا تازه تر کن زه آه شرر بار این قفس را بر شکن و زیر و زبر کن بلبل پر بسته زکنج قفس درا نغمه آزادی نوع بشر سرا نا له سر کن ظلم ظا لم جور صیاد آشیانم داده برباد ای خدا ای حبیب از طبیبم شام تاریک ما را سحر کن
+ نوشته شده توسط باران در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت
2:31 |
* هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و یابهونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند *هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببيننت و حسوديشون بشه که...... ماهشون مال منه *زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن *زندگي اجبار است مرگ اخطار است دوستي فقط يکبار است اما جدايي بسيار است *سلام،ميدوني رفيق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانايي هم معني نداشت. اگه زشتي نبود زيبايي هم بي معني بود. ميبيني؟ دنيا به تو هم نياز داره *طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته ... من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ... ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي *در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد... در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت و در يک روز فقط يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد *هیچ کس از راز دلم آگاه نیست.هیچ کس ازآه دلم به جزقلب تو خبرندارد.من درمسیرقلب توام.چون مسافری و مقصدم افق دورچشمان توست *اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن قول میدم ازت نخوام بمونی ولی ازت میخوام زود برگردی *اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری *يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم. *بازهم کبوتراحساسم بال می گشاید تادرآبی بی کران آسمان قلبت به پروازدرآید.گویا سالهاست که مفهوم پرواز درگنجایش ذهنش نیست.
ادامه مطلب + نوشته شده توسط باران در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت
3:56 |
برای خواب معصو مانه عشق کمک کن بستری از گل بسازیم برای کوچ شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل بسازیم کمک کن سایه بونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم کمک کن با کلام عاشقانه برای زخم شب مرهم بسازیم بذار قسمت کنیم تنهایی مونو میون سفره شب تو با من بذار بین من وتو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن ***** تو رو می شناسم ای شب گرد عاشق تو با اسم شب من آشنایی از اندوه تو و چشم تو پیداست که از ایل و تبار عاشقایی تو رو می شناسم ای سر در گریبون غریبگی نکن با هق هق من تن شکستتو بسپار به دست نوازش های دست عاشق من بذار قسمت کنیم تنها یی مونو میون سفره شب تو با من بذار بین من وتو د ستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن ***** به دنبال کدوم حرف و کلامی سکوتت گفتن تمام حرفهاست تو رو از تپش قلبت شناختم تو قلبت قلب عاشق های دنیاست تو با تنپوشی از گلبرگ وبوسه منو به جشن نور و آینه بردی چرا از سایه های شب بترسم تو خورشید و به دست من سپردی بذار قسمت کنیم تنهایی مونو میون سفره شب تو با من بذار بین من وتو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن ***** کمک کن جاده های مه گرفته من مسافرو از تو نگیرن کمک کن تا کبوترهای خسته روی یخ بستگی شاخه نمیرن کمک کن از مسافر های عاشق سراغ مهربونی رو بگیریم کمک کن تا برای هم بمونیم کمک کن تا برای هم بمیریم بذار قسمت کنیم تنهایی مونو میون سفره شب تو با من بذار بین من وتو دستای ما پلی باشه واسه ازخود گذشتن ***** بر گرفته از کتاب ترانه های ماندگار (حامد حمیدا) + نوشته شده توسط باران در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت
2:27 |
اولین باری که چشمتان به هم می افتد عشق یعنی... اولین حرکت عشق یعنی... تسلیم نشدن عشق یعنی... خواستن عشق یعنی ... آن بوسه اول عشق یعنی... یک تصمیم بزرگ عشق یعنی... شروع کردن با هیچ چیز غیر از همدیگر عشق یعنی ... یک بار دیگر همان کار را با من بکن عشق یعنی... یک تعطیلات آخر هفته عاشقانه و بر نامه ریزی نشده عشق یعنی... وقتی که از همنشینی هم لذت ببرید عشق یعنی... کمی نور شمع عشق یعنی... خود را دو بچه احساس کردن عشق یعنی... یک راز عشق یعنی... درخششی از درون عشق یعنی... نامه ای طولانی و لطیف عشق یعنی... حرکتی خود جوش بی آنکه از پیش فکرش را کرده باشی برگرفته از کتاب عشق یعنی...(پرستو ابراهیمی) + نوشته شده توسط باران در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت
3:38 |
|
|